محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
522
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
ديجور - شب بغايت تاريك باشد . مثالش مسعود سعد گويد : بيت آخر اى آفتاب روز افزون * كى دمد صبح اين شب ديجور « 1 » اين لغت در جميع مؤلفات بفرس آوردهاند اما آخر بعد از تتبع ظاهر شد كه عربيست بمعنى تاريك و تاريكى هر دو آمده . * دو پيكر - جوزا باشد . مثالش عمعق بخارائى « 2 » فرمايد : بيت يكى صورتى چون جهان مهيا * بر آورده پيكر بفرق دو پيكر ده هزار - يكى از بازيهاى هفتگانهء نرد باشد . ديمر - [ بكسر دال و فتح ميم ] يعنى ديم كه رخساره باشد و به عربى خد گويند . دى باذر - [ بفتح دال و بعد از ياى حطى باى موحده و ضم ذال معجمه ] روز هشتم را گويند از ماه « 21 » مثالش مسعود سعد سلمان « 3 » گويد : شعر « 3 » ديباذ راست خيز و بياراى نگار مى * اى ترك مى بيار كه تركى گرفت خوى ديوسار - يعنى بد خو و زشت رو و ديو مانند « 22 » چنان كه « 4 » عمادى شهريارى گويد : بيت گفت بدم در كشم جهان حرون را * تا بچه زو بخل ديوسار بر آمد و در نسخهء ميرزا كسى را گويند كه ديو جامه پوشيده باشد و آن جامه ايست كه پرها بر آن ببندند و در وقت شكار كبك پوشند و در مؤيد گويد كه آن جامهء پلاسين درشت باشد كه در روز جنگ پوشند و در تحفة السعاده آورده كه پوشندهء آن جامه را ديو سوار « 1 » گويند و اين قول اصحست چنان كه « 4 » مؤيد اين عماد فقيه در تعريف لشكر گويد : بيت « 6 » ديو سوارش « 5 » بزند لشكرى * خرمنى از كاه و زنار اخگرى ديده دار - يعنى بينا و دارندهء چشم و به معنى شخصى نيز بود كه بر بلندى براى ديدن چيزهاى « 7 » دور باشد و ديده بان نيز گويند . مثال اين معنى حكيم اسدى فرمايد : بيت « 6 »
--> ( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) كلمه از « ب » است . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 4 ) اصل : چنانچه . ( 5 ) بجز « ب » و « ن » : ديوسار . ( 6 ) كلمه در « س » نيست . ( 7 ) « س » : چيزها . ( 21 ) در برهان بمعنى نام ملكى كه امور و مصالح اين روز به او متعلقست نيز باشد . ( و بفتح ذال است ) . ( 22 ) در برهان بمعنى شخصى كه اعمال ناشايسته ازو سر زند نيز هست .